تبليغاتX

¤¸.•°´¯¤پرنسس هدی¤¸.•°´¯¤


¤¸.•°´¯¤پرنسس هدی¤¸.•°´¯¤

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

 

http://narimanparsi.persianblog.ir/

تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391سـاعت 15:19 نويسنده ♥هدی♥| |

 سلام به همگی سال ۱۳۹۱ را به همه ی شما دوستانم تبریک می گویم امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت داشته باشید

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifخداونـــــــــــدا:

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifبراي دوستــــــــــانم دعا ميكنم :

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifدر این آخـــــــرین روزهای ســـــــــال

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifدلشــــان را چنان در جویبـــــــار زلال رحمتـــــت

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifشســـــــتشو دهي

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifکه هر جا تردیــــــدی هست ایمـــــــان ،

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifزخـــــــــمی هست مـــــــــــرهم ،

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifنومیــــــــدی هست امیــــــــــد

http://up.patoghu.com/images/ee75tqkvtbxbngxijdu1.gifو هرجا نفرتــــــــــی هست عشــــــــــق جای آن را فرا گــیرد.

یادتون نره برای منم دعا کنید

تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391سـاعت 10:37 نويسنده ♥هدی♥| |

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن     

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

 وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

 وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

 پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

منبع:http://b10411.blogfa.com/

تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390سـاعت 14:22 نويسنده ♥هدی♥| |

08100000پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!20200000

منبع:

http://narimanparsi.persianblog.ir

تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390سـاعت 22:27 نويسنده ♥هدی♥| |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

منبع:http://zahraakrami.mihanblog.com/

تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390سـاعت 12:33 نويسنده ♥هدی♥| |

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآسلام به همه ی وبگرد های عزیز و دوستان گلمشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

میدونید که یکشنبه مدارس شروع میشن و من هم مثل بقیه نمیتونم زیاد به وبم بیام

ممکنه آخرهای هرماه یا هفته یه سر بزنمو نظراتو تایید کنم وقتی هم درسهامون کم بودن

میامو آپ میکنم ولی خبرتون نمیکنم  اما فعلا هستم

 دلم براتون تنگ میشه

 دوستون دارم 

 نظر یادتون نره

 

 

تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390سـاعت 14:0 نويسنده ♥هدی♥| |

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآچه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآچه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآپـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآچه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآمن از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآکه میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآعجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآنکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآاگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

شکلَــَک هآی آنیکــــ ـآبه کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 میس آنیکا

هرکی رو نلینکیدم بگه

منبع:http://imanonline.persianblog.ir/

تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390سـاعت 16:52 نويسنده ♥هدی♥| |

وبمو هک کردن

ولی دیوونه رمزشو عوض نکرده تازه ازمم عذر خواهی میکنه

ولی لینکام

اونایی که منو لینک کردن بیان به وبم و بگن که بلینکمشون

بابای

تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390سـاعت 20:30 نويسنده ♥هدی♥| |

Design:♀ali-hadis♂